به گزارش پایگاه خبری تحلیلی روداننیوز؛ عیسی مرد بسیار خوبی برای ما بود. روزها به کار کشاورزی مشغول بود و همیشه تلاش میکرد نیازهای خانوادهاش را تأمین کند. هنوز زمان خدمت سربازیاش نرسیده بود که لباس ارتشی پیدا کرده بود و آن را میپوشید.
مادرم به او میگفت: اگر به جنگ بروی، ممکن است کشته شوی.
عیسی در پاسخ میگفت: همه برای وطن، دین و اسلامشان جانفشانی میکنند. آیا من باید اینجا بنشینم و کاری نکنم؟
مادرم گفت: تازه ازدواج کردهای. صبر کن تا بچههایت به دنیا بیایند و دور و برت را بگیرند، بعد برو.
عیسی جواب داد: من که برای همیشه نمیروم. شاید شهید هم نشوم. وقتی برگردم، برای همیشه پیش شما میمانم.
مادرم از رفتن او ناراحت بود، اما عیسی میگفت: این یک وظیفه است و باید هرچه زودتر انجام شود. ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم و در برابر دشمن این خاک و مرز و بوم بایستیم.
شهید ادامه داد: ناراحت نباشید و برایم دعا کنید. در نبود من از دختر و نوههایتان مراقبت کنید.
او با همه ما خداحافظی کرد، وسایلش را جمع کرد و راهی جبهه شد.
(به نقل از همسر شهید، فاطمه رنجبری)
انتهای متن/




































